خدايا هواي چشمان من امروز چه بارانيست
کسی را مي شناختم که هر گلي که مي پژمرد, هر کبوتري که با تير شکارچي پيري از پاي در مي آمد, هر پرستويي که دير به آشيان مي رسيد و هر برگ درختي که زير پاي عابري له ميشد, مي گريست و مي گفت شايد که اين روزها دلي از من آزرده شده است.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 15:54  توسط hmr
|