۵ متن زیبا از جبران
۱- زماني مردي بود که يک دره پر از سوزن داشت. روزي مادر عيسي نزد او آمد و گفت" اي دوست، پيراهن پسرم پاره شده است و من بايد پيش از آنکه او به معبد رود آن را بدوزم. يک سوزن به من نمي دهي؟آن مرد سوزني به آن زن نداد، ولي نطق غرايي درباره دادن و گرفتن براي او کرد تا پيش از رفتن پسرش به معبد براي او نقل کند.
2- يک روز سگ دانايي از کنار يک دسته گربه مي گذشت. وقتي که نزديک شد و ديد که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنايي به او ندارند. وا ايستاد. آنگاه از ميان آن دسته يک گربه درشت و عبوس پيش آمد"اي برادران دعا کنيد؛ هرگاه دعا کرديد و باز هم دعا کرديد و کرديد آنگاه يقين بدانيد که باران موش خواهد آمد."سگ چون اين را بشنيد در دل خود خنديد و از آن ها رو برگرداند و گفت" اي گربه هاي کور ابله, مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ايم که آنچه به ازاي دعا و ايمان و عبادت مي بارد موش نيست بلکه استخوان است."
3- ديشب تفريح تازه اي اختراع کردم و هنگامي که خواستم آغاز کنم يک فرشته و يک شيطان دوان دوان به خانه ام آمدند. بر در خانه به هم رسيدند و بر سر تفريح تازه من با هم جنگيدند. يکي فرياد مي زد که "اين گناه است" و ديگري مي گفت" اين آخر تقوي ست."
4- چشم يک روز گفت" من در آن سوي دره ها کوهي را مي بينم که از مه پوشيده شده است. اين زيبا نيست؟" گوش لحظه اي خوب گوش داد. سپس گفت" پس کوه کجاست؟ من که کوهي نمي شنوم." آنگاه دست در آمد و گفت"من بيهوده مي کوشم آن کوه را لمس کنم. من کوهي نمي يابم." بيني گفت"کوهي در کار نيست. من او را نمي بويم." آنگاه چشم به سوي ديگر چرخيد و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند " اين چشم يک جاي کارش خراب است."
5- در باغ پدرم 2 قفس هست. در يکي شيري ست که بردگان پدرم از صحراي نينوا آورده اند؛ در ديگري گنجشکي ست بي آواز. هر روز سحرگاهان گنجشک به شير مي گويد" بامدادت خوش، اي برادر زنداني."
