تبليغاتX
یاکریم -

یاکریم

آسمان را از من بگیر خندهایت را نه!!!

دستان تو

 

دستانت

 - آنگاه که می گشایی شان -

پروازکنان

چه به سویم می آورند؟

چرا ایستادند؟

به ناگاه بر دهانم؟

چرا می شناسم شان

چنان که گویی پیش از این

لمس شان کرده ام ,

پیش از نیز بوده اند

و بر پیشانی و کمرم گذاشته اند؟

 

نرمی دستانت

از فراز زمان

فراز دریاها و دودها

فراز بهاران

پروازکنان سر رسیدند ,

و زمانی که بر سینه ام نهادی شان

شناختم

آن دو بال زرّین کبوتر را

آن خاک رُس را

آن رنگ گندم را.

 

تمامی سالیان زندگی

در پی آنها همه سوئی رفتم.

 از پله ها بالا رفتم ,

 از خیابانها گذشتم ,

 قطارها بردندم ,

 آب ها بردندم ,

 و در پوست انگور

 گویی تو را لمس کردم.

جنگل, ناگاه

 تن تو را برایم آورد.

بادام , نرمی رازناک تو را

 در گوشم خواند ,

 تا آنکه دستان تو

 بر سینه ام گره خوردند

و در آنجا همچون دو بال

 سفر خود را به پایان بردند.

 

پابلو نرودا

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 11:39  توسط hmr  |