خوبه ...
آنگاه ميترا گفت:
با ما از
عشـق
بگو.
و او سربرآورد و به مردم نگريست.
وسكوتي سخت در ميانه افتاد.
پس به آوازي عظيم لب به سخن گشود:
چون عشق اشارت فرمايد, قدم به راه نهيد,
گرچه دشوارست و بي زنهار اين طريق.
وچون برشما بال گشايد,سرفرود آوريد به تسليم,
اگر چه شمشيري نهفته در اين بال,جراحت زخمي برجانتان زند.
وآن هنگام كه با شما سخن گويد,يقين كنيد كلامش را,
گرچه آواي او چيني روياي شما درهم كوبد و فروريزد,آنچنانكه باد شمال,صلابت باغ را .
هشدا! عشق است كه برتخت مي نشاند و به صليب مي كشاند,وهم او كه سرچشمه ي رويش است حَرَس مي كند.
هم به فراز آيد بلنداي قامتتان را به تمامي و نازك ترين شاخه هاتان را كه زير تابش خورشيد به ترقصند واهتزاز,با دستهاي مهربان خويش بنوازد؛
وهم به عمق رود تا سخت ترين ريشه هاتان در دل خاك, و به ارتعاش درآورد از بن.
چون ساقه هاي بافه ي ذرت,خويشتن به وجود شما احاطه كند سخت.
به خرمن گاه بكوبدتان كه برهنه شويد.
غربال كند تا كه از پوسته وارهيد.
به آسياب كشد تا پاكي و زلالي و سپيدي وخميري سازد نرم
پس به قداست آتش خويش سپاردتان باشد كه نان متبركي شويد ضيافت پرشكوه خداوند را
و اين همه را از روي مي كندعشق كه مستوري دل بر شما بازگشايد,تا به حرمت اين معرفت,ذره اي شويد قلب حيات را.
زنهار! اگر به مامن پروا واحتياط,از عشق تنها طالب كاميد و گوشه ي آرام,
پس برهنگي خويش بپوشيد و پاي ازخرمن عشق واپس كشيد.
به دنياي بي فصل خود نزول كنيد كه در آن,لب به خنده مي گشايد,اما نه از اعماق دل,واشكي از ديده فرومي چكد,اما نه به هاي هاي جان.
چيزي به تحفه نمي دهدعشق,مگر خويش را, و نمي ستاند ,مگر از خويشتن.
نه بندي تملك است و نه سودايي تصاحب
كه عشق را عشق كفايت است و نهايت
وچون عاشقي آمد,سزاوار نباشد اين گفتار كه :<خدا در قلب من است.> شايسته تر آن كه گفته آيد:<من در قلب خداوندم>.
واين نه پنداري ست به صواب كه گامهاي شما طريقت عشق معين كند,كه عشق خود راه نمايد,گوهري فراخور اگر در وجودتان يافت تواند كرد.
عشق را بجز تجلي خود آرماني نباشد.
لكن شما را اگر عشق در دل است وتمنا در سر,هم بدين گونه مي بايد
آرزو را در قلمروجان:
از اوگداختن,آب شدن,صافي شدن و سر به راه نهادن بسان جويباري
كه نغمه ي خود را به خلوت شب ساز مي كند.
باز سوداي درد مشتاقي
والتهاب زخمي از ادراك محض عشق
وآنكه خون رود از دل به رغبت و با وجد.
به نقره فام سپيده,چشم گشودن از اشتياق دلي بي تاب ,وحق شناس
روزي ديگر را دم زدن در هواي عاشقي
دركشايش نيمروز , فراغتي به پرواز درخلسه ي عشق,
وشامگاهان,به خانه رفتن ,به قدرداني و باسپاس,
وخفتن, با نمازي به قبله ي معشوق در دل وآوازي به ثناي دوست برلب.