یه هدیه...
می خوام این شعر رو از همین جا تقدیم کنم به یکی از دوستان که به شعرهای فروغ فرخزاد علاقه داره.
امید وارم خوشتون بیاد.
بوسه
در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور ماه مي خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله يي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
با نگاهي كه رنگ مستي داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت
بايد از عشق حاصلي برداشت
سايه يي روي سايه يي خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسي روي گونه يي لغزيد
بوسه يي شعله زد ميان دو لب
چطور بود ===> نظر![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 13:23  توسط hmr
|
