پس جواني گفت :
از
دوستـي
بگو.
و او چنين در سخن آمد:
دوست پاسخ نياز آدمي است.وكشتزاري است كه با عشق بارورش كنيد
وبا سپاس خوشه هايش برگيريد.
هم سفره باشيد و هم آتشگاه,
كه گرسنگي روح بر او آوريد و آرام جان در او جوييد.
چون دوست, سخن از خيال خود گويد,عقل به هيچ انگاريد و جز شرح رضايت برلب نياوريد؛
وچون آهنگ سكوت كند,دل غوغاي تپش وانهد كه خاموش نجواي قلب او بشنود؛
چونكه به قاموس دوستي,اميد وانتظار,انديشه وآرزو,جمله در سكوت زايند وخاموش در سخن آيند,بي نياز كلام و فارغ از نام,به شادماني ژرفي كه نهان ماند و در فرياد نگنجيد.
از دوست, چون زمان مفارقت فرا رسد,اندوه به دل نگيريد,
كه به قامت او,آنچه عزيزتر مي داريد,به روزگار جدايي دل انگيزتر به
جلوه آيد ومطبوع تر رخ نمايد,هم بدان سان كه رهروان را بلنداي قله,از دوردست دشت بهتر عيان شود.
ودوستي را به طلب هيچ مقصود نخواهيد مگر اعتلاي روح
چرا كه عشق اگر مقصدي تمنا كند, بغير آنكه پرده ي خويش برگيرد و راز خود برنمايد,باري نام عشق نگيرد وخود حجابي شود سترگ كه دامن گسترد وغيربيهودگي بار ندهد.
وپيوسته آنچه خوشتر مي داريد و عزيزتر مي شماريد دركار دوست كنيد.
چون لازم آيد كه جذر درياي شما بازشناسد, هم رخصت دهيد كه در طغيان آن نظر كند ومد آن دريابد.
و اين چه باشد كه به كشتن وقت,مصاحبت دوست طلب كنيد؟
غنيمت همراهي او را هميشه به قصد زيستن لحظه ها بجوييد, به عزم سير در اعماق زندگي,
كه او جام نياز پركند نه گودال بطالت.
به روزگار شيرين رفاقت سفره ي خنده بگستريد و نان شادماني قسمت كنيد.
به شبنم اين بهانه هاي كوچك است كه در دل,سپيده ي مي دمد وجان تازه مي شود.