تبليغاتX
یاکریم

یاکریم

آسمان را از من بگیر خندهایت را نه!!!

یه هدیه...

می خوام این شعر رو از همین جا تقدیم کنم به یکی از دوستان که به شعرهای فروغ فرخزاد علاقه داره.

امید وارم خوشتون بیاد.

           بوسه

           

در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور ماه مي خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله يي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
 با نگاهي كه رنگ مستي داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت
بايد از عشق حاصلي برداشت
سايه يي روي سايه يي خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسي روي گونه يي لغزيد
بوسه يي شعله زد ميان دو لب

چطور بود ===> نظر 

         

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 13:23  توسط hmr  | 

بازم شعر...

من از این شعر که از خانم نغمه رضایی هست خیلی خوشم اومد.

امید وارم خوشت بیاد

 

          تسبیح

 

 من که تسبیح نبودم , تو مرا چرخاندی

مشت بر مهـرهء تنـهایی مـن پیـچانـدی

 

مهرِ دستان تو دنبال دعایی می گشت

بارها دور زدی ذهـن مرا گردانــدی

 

ذکرها گفتی و بر گفتهء خود خندیدی

از همین نغمه تاریک مرا تـرساندی

 

بر لبت نامِ خدا بود , دا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

 

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

عادتت را به غلط چرخهء ایمان خواندی

 

قلب صد پارهء من مهرهء صد دانه نبود

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

 

جمع کن:رشتهء ایمان دلم پاره شده است

من که تسبیح نبودم , تو مرا چرخاندی ؟

 

تا حالا کسی تو رو چرخونده ===>نظر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 12:26  توسط hmr  | 

به خوندنش می ارزه ...

یه متن زیبا از جبران

پس جواني گفت :

                   از

                             دوستـي

                                      بگو.

                                                و او چنين در سخن آمد:

 

دوست پاسخ نياز آدمي است.وكشتزاري است كه با عشق بارورش كنيد

وبا سپاس خوشه هايش برگيريد.

هم سفره باشيد و هم آتشگاه,

كه گرسنگي روح بر او آوريد و آرام جان در او جوييد.

چون دوست, سخن از خيال خود گويد,عقل به هيچ انگاريد و جز شرح رضايت برلب نياوريد؛

وچون آهنگ سكوت كند,دل غوغاي تپش وانهد كه خاموش نجواي قلب او بشنود؛

چونكه به قاموس دوستي,اميد وانتظار,انديشه وآرزو,جمله در سكوت زايند وخاموش در  سخن آيند,بي نياز كلام و فارغ از نام,به شادماني ژرفي كه نهان ماند و در فرياد نگنجيد.

از دوست, چون زمان مفارقت  فرا رسد,اندوه به دل نگيريد,

كه به قامت او,آنچه عزيزتر مي داريد,به روزگار جدايي دل انگيزتر به

جلوه آيد ومطبوع تر رخ نمايد,هم بدان سان كه رهروان را بلنداي قله,از دوردست دشت بهتر عيان شود.

ودوستي را به طلب هيچ  مقصود نخواهيد مگر اعتلاي روح

چرا كه عشق اگر مقصدي تمنا كند, بغير آنكه پرده ي خويش برگيرد و راز خود برنمايد,باري نام عشق نگيرد وخود حجابي شود سترگ كه دامن گسترد وغيربيهودگي بار ندهد.

وپيوسته آنچه خوشتر مي داريد و عزيزتر مي شماريد دركار دوست كنيد.

چون لازم آيد كه جذر درياي شما بازشناسد, هم رخصت دهيد كه در طغيان آن نظر كند ومد آن دريابد.

و اين چه باشد كه به كشتن وقت,مصاحبت دوست طلب كنيد؟

غنيمت همراهي او را هميشه به قصد زيستن لحظه ها بجوييد, به عزم سير در اعماق زندگي,

كه او جام نياز پركند نه گودال بطالت.

به روزگار شيرين رفاقت سفره ي خنده بگستريد و نان شادماني قسمت كنيد.

به شبنم اين  بهانه هاي كوچك است كه در دل,سپيده ي  مي دمد وجان تازه  مي شود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 12:16  توسط hmr  | 

شعره جدید در قالب قدیم....

این شعر که خیلی هم معروفه رو از فاضل نظری  انتخاب کردم

امید وارم خوشت بیاد

سیب سرخ

 

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

 

چیزی ز ماه  بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است

 

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

 

پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله قفسی عاشقت شده است

 

آیینه ای و آه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

 

چطور بود ====> نظر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 12:13  توسط hmr  | 

سلام

ببین من به نظر تو احتیاج دارم.

چون واقعآ ویژگی یه وبلاگ خوبو نمیدونم.

به من تو نظرت  رو بگو که  تو وبلاگ چه چیزهایی بذارم بهتره

اگه هم می خوای میل بزنی :

hamed_13667@yahoo.com

بازم ممنون

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 12:6  توسط hmr  | 

اینم یه شعر دیگه..

 

فریدون مشیری رو که خوب میشناسی

من یه قطعه کوچیک انتخاب کردم که امید وارم خوشت بیاد..

                                      مکتب عشق

               سیه چشمی به کار عشق استاد

               به من درس محبت یاد می داد . 

               مرا از یاد برد آخر ولی من 

                بجز او عالمی را بردم از یاد  . 

 

نظر یادت نره ...                               

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 11:53  توسط hmr  | 

تقدیم به تو...

این هم شعره  سهراب

دنگ

دنگ . . .، دنگ . . .

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ.

زهر اين فكر كه اين دم گذراست

مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.

لحظه ام پر شده از لذت

يا به زنگار غمي آلوده است.

ليك چون بايد اين دم گذرد،

پس اگر مي گريم

گريه ام بي ثمر است.

و اگر مي خندم

خنده ام بيهوده است.

 

دنگ . . .، دنگ . . .

لحظه ها مي گذرد.

آنچه بگذشت، نمي آيد باز.

قصه اي هست كه هرگز ديگر

نتواند شد آغاز.

مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ

بر لب سرد زمان ماسيده است.

تند بر مي خيزم

تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز

رنگ لذت دارد، آويزم،

آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:

خندة لحظة پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پيكر اومي ماند:

نقش انگشتانم.

 

دنگ . . .

فرصتي از كف رفت.

قصه اي گشت تمام.

لحظه بايد پي لحظه گذرد

تا كه جان گيرد در فكر دوام،

اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،

وا رهانيده از انديشة من رشتة حال

وز رهي دور و دراز

داده پيوندم با فكر زوال.

 

پرده اي مي گذرد،

پرده اي مي آيد:

مي رود نقش پي نقش دگر،

دنگ مي لغزد بر رنگ.

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ:

دنگ . . .، دنگ . . .

دنگ . . .


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 11:43  توسط hmr  | 

خیلی قشنگه ها ...

سلام

امید وارم از این شعر که از :پابلو نرودا هست خوشت بیاد

نان را از من بگیر اگر می خواهی 

هوا را از من بگیر امّا

خنده ات را نه

گل سرخ را از من بگیر

سوسنی را که می کاری

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سر ریز می کند

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید

 

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی

امّا خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید

 

عشق من ,خندهء تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی, به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست ,

بخند , زیرا خندهء تو

بر دستان من

شمشیری است آخته

 

خندهء تو ,در پاییز

در کنار دریا

موج کف آلوده اش را

باید بر فرازد

و در بهاران ,عشق من ,

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم ,

گل آبی , گل سرخِ

کشورم که مرا می خواند

 

بخند بر شب

بر روز , بر ماه ,

بخند بر پیچاپیچِ

خیابان های جزیره , بر این پسر بچهء کمرو

که دوستت دارد ,

امّا آنگاه که چشم می گشایم و می بندم

آنگاه که پاهایم می روندو بر می گردند ,

 نان را , هوا را ,

روسنی را , بهار را ,

از من بگیر

امّا خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.

 

نظرت چیه؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 11:36  توسط hmr  | 

یه سوال ...

راستش موضوع از این قرار که من با دیدن چندتا از دوستام یه سوالی واسم پیش اومد.

اراده ی بعضی ها آدامو دیوونه می کنه.

ولی بعضی ها از بس سست اراده هستن که دیگه هیچ چیز واسشون ارزش چندانی نداره.

حالا سوال من اینه که به نظر تو آدم ها با اراده به دنیا میان که دلایلی باعث میشه  بی اراده شن یا اینکه با القوه اراده به دنیا میان که حتماً باید روش کار کنن که شخص با اراده ای باشن ؟

و سوالی که بعد از سوال قبلی پیش میاد اینه که چه چیز هایی باعث می شن آداما ارادشونو از دست میدن؟

ممنون که می خوای منو از نظر خودت مطّلع کنی(حمر)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 17:23  توسط hmr  | 

حستو تو نظرت به من برسون

حس ...

 

دلم خیلی گرفته بود…یه غم اشنایی اومده بود چنگ انداخته بود توی دلم…داشت منو ریش ریش می کرد…دلم میخواست با تو حرف میزدم تا

یه کمی اروم می شد م …ولی تو نبودی…رفته بودی توی جزیرهءتنهایی

خودت……سا کت و ارام… با خودت خلوت کرده بودی….و من اونقدر

دوستت داشتم که دلم نمی اومد خلوتتو بهم بزنم…

رفتم کنار دریا….رو به دریا…توی ساحل نشستم و با خدا حرف زدم…

با تو هم حرف زد م…نمیدونم صدامو میشنیدی یا نه….ولی من هم صدای

خدا و هم صدای تو رو میشنیدم…. بهم میگفتی (…ممنون!...)و من هی

لابه لای گریه…خنده ام میگرفت…………………………………

(حمر) نظر یادت رفت؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 16:31  توسط hmr  | 

من از خدا میخوام تو هم بخواه...

نیایش...

 

الهی بیاموز تا سردین بدانیم . بر فروز تا در تاریکی نمانیم .

تلقین کن تا آداب شرع بدانیم . توفیق ده تا خنک طمع نرانیم .

تو نواز که دیگران ندانند . تو ساز که دیگران نتوانند .

همه را از خود پرستی رهایی ده . همه را بخود آشنایی ده .

همه را از مکر شیطان نگاهدار . همه را از کید نفس آگاه دار .

                                                                                 (خواجه عبدالله انصاری)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 16:28  توسط hmr  | 

شعار موفقیت..

 

یا کریم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 16:24  توسط hmr  | 

شروع ...

سلام

سلام به تو دوست عزیز من

میخوام یه کار جدیدو شروع کنم

ولی به تو هم نیاز دارم .چون این کار تنهایی سخته.

تو با بیان نظرت خیلی به من کمک می کنی.

 

راستی من می خوام وبلاگم با همه ی وبلاگها فرق کنه.

می خوام علاوه بر من این تو باشی که تعیین می کنی من چه چیزایی تو وبلاگم بزارم :شعر / داستان های معروف از نویسندگان معروف و خیلی چیزهای دیگه

 

بازم ممنونم که بهم سرزدی(حمر)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 16:20  توسط hmr  |