تبليغاتX
یاکریم
نامه عاشقانه سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 22:8
وقتيکه خاطرات گذشته در دل خاموشم بيدار ميشوند بياد آرزوهای در خاک رفته .آه سوزان از دل بر ميکشم و غمهای کهن روزگاران از کف رفته را در روح خود زنده ميکنم .
با ديدگان اشکبار ياد از عزيزانی ميکنم که ديری است اسير شب جاودان مرگ شده اند .
ياد از غم عشق های در خاک رفته و ياران فراموش شده ميکنم .رنجهای کهن دوباره در دلم بيدار ميشوند .افسرده و نااميد بدبختيهای گذشته را يکايک از نظر ميگذرانم و بر مجموعه غم انگيز اشکهايی که ريخته ام مينگرم .و دوباره چنانکه گويی وام سنگين اشکهايم را نپرداخته ام
دست به گريه ميزنم .اما ای محبوب عزيز من اگر در اين ميان ياد تو کنم غم از دل يکسره بيرون ميرود. زيرا حس ميکنم که در زندگی هيچ چيز را از دست نداده ام.
بارها سپيده درخشان بامدادی را ديده ام که با نگاهی نوازشگر بر قله کوهساران مينگريست
گاه با لبهای زرين خود بر چمن های سر سبز بوسه ميزد و گاه با جادوی آسمانی خويش آبهای خفته را به رنگ طلایی در می آورد.
بارها نیز دیدم که ابرهای تیره چهره فروزان خورشید آسمان را فرو پوشیدند .مهر درخشان را وا داشتند تا از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب کشد.
خورشید عشق من نیز چون بامدادی کوتاه در زندگانی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر خود روشن کرد .اما افسوس.دوران این تابندگی کوتاه بود زیرا ابری تیره روی خورشید را فرا گرفت .با این همه در عشق من خللی وارد نشد زیرا میدانستم که تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد.

شکسپیر

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

رویای من سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 19:55

royaye man chidane anarist

ke dar baghe labhayat tarak mikhorad.

man dar kavire cheshmane to mikhoshkam

agar baraye ghossehayam ashk narizi

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

قلب دومت رو پیدا کن سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 19:49
 

خدا به تو ۲ پا داد تا با آنها راه بروی

۲ دست داد تا ...

۲ گوش برای شنیدن

و ۲ چشم برای دیدن

ولی چرا فقط یک قلب به تو داد؟

چون قلب دوم تو را به کس دیگری داد تا تو آن را پیدا کنی

 

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

دنیا... سه شنبه هشتم آذر 1384 19:35
دنیا که اینجوری نمی مونه همیشه          ***     یه روز میای می گم نمی خوام و نمی شه

خیا نکن همیشه دلم برات میمیره            ***     یه روزی بر میگردی که دیگه خیلی دیره

یه روز میای سراغم که خیلی وقته رفتم   ***    هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم

این روزا رو یادت باشه یه وقت نگی نگفتی ***    اون روزا دور نیست که به یاده من بازم نیفتی

یه وقتی بر میگردی که فایده ای نداره        ***    هر چی سرم آوردی دنیا سرت میاره

مهستی اگه دوست داشتی دانلودش  کن.

 

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

عکس یکشنبه یکم آبان 1384 19:22
ok
نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

امان از معشوق.. جمعه یکم مهر 1384 12:0

امان از معشوق که چشماشو می بنده.

امان از معشوق که عاشق رو نمی بینه.

امان از معشوق که فقط دوست داره بهش فکر کنن.

امان از معشوق که عاشق عاشقشه...!!!

 

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

نمی دانم تو را چطور توصیف کنم... جمعه یکم مهر 1384 11:54

special is a word used to describe something.

one of a kind like a hug or sunset or a person who spreads love with a smile or kind gesture.

special describes people who act from the heart and keep in mind the hearts of others.

special applais to something that is admire and precious which can never be replaced.

special is the word that best describes you!!

 

استثنایی، کلمه ای در توضیح بعضی چیز هاست.

چیزی مثل در آغوش گرفتن یا غروب آفتاب و یا شخصی که عشق را با یک لبخند و یا یک اشاره بوجود می آورد.

استثنایی مردمی را شرح می دهد که به ندای قلبشان گوش فرا میدهند و احساس دیگران را درک می کنند.

استثنایی در خور چیزهای گرانبها و قابل تحسینی است  که هیچ گاه تغییر نمی کند.

 استثنایی کلمه ایست شایسته ی تو

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

کجایی...؟؟؟ یکشنبه بیستم شهریور 1384 23:39

اون روزهای کوتاه سرد زمستون بیشتر از روزهای طویل آلان می دیدمت.

تو که می دونی من دلی ندارم تا برات تنگ شه,

پس چرا خودتو پشت حجابت قایم میکنی

امروز بعد از چند وقت دیدمت,

امروز یه طور دیگه بهت نگاه کردم,

امروز چشمات با اون روزا فرق داشت,

می خوام از یه چیزی بهم خبر بدی,

از دلم چه خبر؟؟؟

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

دوست حقیقی... یکشنبه بیستم شهریور 1384 15:59

نفرت به همان اندازه دوست داشتن ،

 خوب است .

 يک دشمن مي تواند به خوبي يک دوست باشد .

 براي خود زندگي کن،

 زندگيت را بزي،

سپس به راستي 

 دوست انسان خواهي شد .

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

حق... یکشنبه بیستم شهریور 1384 15:56

هيچکس حق ندارد وظايف خود را فداي تمايل دل خويش کند، اما دست کم بايد اين حق را به

 

دل داد که هنگام عمل به وظايف خويش خوشنود نباشد

 

رومن رولان

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

خدايا هواي چشمان من امروز چه بارانيست یکشنبه بیستم شهریور 1384 15:54

 

 

کسی  را مي شناختم که هر گلي که مي پژمرد, هر کبوتري که با تير شکارچي پيري از پاي در مي آمد, هر پرستويي که دير به آشيان مي رسيد و هر برگ درختي که زير پاي عابري له ميشد, مي گريست و مي گفت شايد که اين روزها دلي از من آزرده شده است.

 

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه بیستم شهریور 1384 15:52

۵ متن زیبا از جبران

 

 

۱- زماني مردي بود که يک دره پر از سوزن داشت. روزي مادر عيسي نزد او آمد و گفت" اي دوست، پيراهن پسرم پاره شده است و من بايد پيش از آنکه او به معبد رود آن را بدوزم. يک سوزن به من نمي دهي؟آن مرد سوزني به آن زن نداد، ولي نطق غرايي درباره دادن و گرفتن براي او کرد تا پيش از رفتن پسرش به معبد براي او نقل کند.

 

2- يک روز سگ دانايي از کنار يک دسته گربه مي گذشت. وقتي که نزديک شد و ديد که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنايي به او ندارند. وا ايستاد. آنگاه از ميان آن دسته يک گربه درشت و عبوس پيش آمد"اي برادران دعا کنيد؛ هرگاه دعا کرديد و باز هم دعا کرديد و کرديد آنگاه يقين بدانيد که باران موش خواهد آمد."سگ چون اين را بشنيد در دل خود خنديد و از آن ها رو برگرداند و گفت" اي گربه هاي کور ابله, مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ايم که آنچه به ازاي دعا و ايمان و عبادت مي بارد موش نيست بلکه استخوان است."

 

3- ديشب تفريح تازه اي اختراع کردم و هنگامي که خواستم آغاز کنم يک فرشته و يک شيطان دوان دوان به خانه ام آمدند. بر در خانه به هم رسيدند و بر سر تفريح تازه من با هم جنگيدند. يکي فرياد مي زد که "اين گناه است" و ديگري مي گفت" اين آخر تقوي ست."

 

4- چشم يک روز گفت" من در آن سوي دره ها کوهي را مي بينم که از مه پوشيده شده است. اين زيبا نيست؟" گوش لحظه اي خوب گوش داد. سپس گفت" پس کوه کجاست؟ من که کوهي نمي شنوم." آنگاه دست در آمد و گفت"من بيهوده مي کوشم آن کوه را لمس کنم. من کوهي نمي يابم." بيني گفت"کوهي در کار نيست. من او را نمي بويم." آنگاه چشم به سوي ديگر چرخيد و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند " اين چشم يک جاي کارش خراب است."

 

5- در باغ پدرم 2 قفس هست. در يکي شيري ست که بردگان پدرم از صحراي نينوا آورده اند؛ در ديگري گنجشکي ست بي آواز. هر روز سحرگاهان گنجشک به شير مي گويد" بامدادت خوش، اي برادر زنداني."

 

 

 

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

شکوه زندگی.. یکشنبه بیستم شهریور 1384 15:45

Reach out in the early morning mist, As the day's sun
Breaks the calmness of night, And rise to the new day
A new awareness of being
Shake hands with the world, And smile
It's great to be alive


آن هنگام که آفتاب روز آرامش شب را در هم می شکند،
در مه صبحگاهی بال بگشا و روزی نو را به هماوردی فراخوان،
آگاهی تازه ای از بودن!
دست جهان را در دستهایت فشار و گل لبخند بر لبان بنشان،
چه با شکوه است زنده بودن.
                                                                                               

                                                                                                           جونیوان

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

اعتنای نا خواسته... یکشنبه بیستم شهریور 1384 15:44

سلام کردم ولي اعتنا نکرد

 

با خود گفتم شايد نشنيده بلند تر داد زدم  ولي بازم جوابي  نداد

 

سالها در گوش او فرياد ميزدم ولي دريغ از يک کلام محبت آميز

 

وقتي داشت مي مرد گفت من گوش هايم نمي شنود

 

ومن تازه فهميدم ضرب المثل  درگوش خر ياسين خواندن  را.

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه نوزدهم شهریور 1384 14:41

 

در تو زمین را

 

خُرد

گل سرخ ,

سرخ گل خرد ,

گاه

خرد و برهنه ,

چنانی

که گویی در یک دست من جای میگیری ,

تا تو را میان دو انگشت

به دهان برم ,

امّا

به ناگهان

پایم پایت را لمس می کند و دهانم لبانت را:

تو بزرگ می شوی

شانه هایت چون دو تپه قد می فرازند ,

سینه هایت بر سینه ام سر گردانند

بازویم به دشواری بر می گردد

کمر هلال گونه ات می پیچد:

خود را در عشق همچون آب دریا رها کرده ای:

چشمان فراخ آسمان را به دشواری می توانم سنجید

و بر دهانت خم می شوی تا بوسه بر زمین زنم.

(پ.ن)

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه نوزدهم شهریور 1384 14:38
 

شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست!!!

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه نوزدهم شهریور 1384 11:39

دستان تو

 

دستانت

 - آنگاه که می گشایی شان -

پروازکنان

چه به سویم می آورند؟

چرا ایستادند؟

به ناگاه بر دهانم؟

چرا می شناسم شان

چنان که گویی پیش از این

لمس شان کرده ام ,

پیش از نیز بوده اند

و بر پیشانی و کمرم گذاشته اند؟

 

نرمی دستانت

از فراز زمان

فراز دریاها و دودها

فراز بهاران

پروازکنان سر رسیدند ,

و زمانی که بر سینه ام نهادی شان

شناختم

آن دو بال زرّین کبوتر را

آن خاک رُس را

آن رنگ گندم را.

 

تمامی سالیان زندگی

در پی آنها همه سوئی رفتم.

 از پله ها بالا رفتم ,

 از خیابانها گذشتم ,

 قطارها بردندم ,

 آب ها بردندم ,

 و در پوست انگور

 گویی تو را لمس کردم.

جنگل, ناگاه

 تن تو را برایم آورد.

بادام , نرمی رازناک تو را

 در گوشم خواند ,

 تا آنکه دستان تو

 بر سینه ام گره خوردند

و در آنجا همچون دو بال

 سفر خود را به پایان بردند.

 

پابلو نرودا

 

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

شعر پنجشنبه هفدهم شهریور 1384 15:32
اینم یه شعر دیگه از سهراب

غمي غمناك

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

 

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها.

 

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

 

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.


 

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

خوبه ... پنجشنبه هفدهم شهریور 1384 15:25
یه متن دیگه از جبران

آنگاه ميترا گفت:

                        با ما از

                                                            عشـق

                                                                بگو.

و او سربرآورد و به مردم نگريست.

                وسكوتي سخت در  ميانه افتاد.

                                پس به آوازي عظيم لب به سخن گشود:

 

چون عشق اشارت فرمايد, قدم به راه نهيد,

گرچه دشوارست و بي زنهار اين طريق.

وچون برشما بال  گشايد,سرفرود آوريد به تسليم,

اگر چه شمشيري نهفته در  اين بال,جراحت زخمي برجانتان زند.

وآن هنگام كه با شما سخن گويد,يقين كنيد كلامش را,

گرچه آواي او چيني روياي شما درهم كوبد و فروريزد,آنچنانكه باد شمال,صلابت باغ را .

هشدا! عشق است كه برتخت مي نشاند و به صليب مي كشاند,وهم او كه  سرچشمه ي رويش است حَرَس مي كند.

 

هم به فراز آيد بلنداي قامتتان را به تمامي و نازك ترين شاخه هاتان را كه زير تابش خورشيد به ترقصند واهتزاز,با دستهاي مهربان خويش بنوازد؛

وهم به عمق رود تا سخت ترين  ريشه هاتان در دل خاك, و به ارتعاش درآورد  از بن.

چون ساقه هاي بافه ي ذرت,خويشتن به وجود شما احاطه كند سخت.

به خرمن  گاه بكوبدتان كه برهنه شويد.

غربال كند تا كه از پوسته وارهيد.

به آسياب كشد تا پاكي و زلالي و سپيدي وخميري سازد  نرم

پس به قداست آتش خويش سپاردتان باشد كه نان متبركي شويد ضيافت پرشكوه خداوند را

و اين  همه را از روي مي كندعشق كه مستوري دل بر شما بازگشايد,تا به حرمت اين معرفت,ذره اي شويد قلب حيات را.

زنهار! اگر به مامن پروا واحتياط,از عشق تنها طالب كاميد و گوشه ي آرام,

پس برهنگي خويش بپوشيد و پاي ازخرمن عشق واپس كشيد.

به دنياي بي فصل خود نزول كنيد كه در آن,لب به خنده مي گشايد,اما  نه از اعماق دل,واشكي از ديده  فرومي چكد,اما نه به هاي هاي  جان.

چيزي به تحفه نمي دهدعشق,مگر خويش را, و نمي ستاند ,مگر از خويشتن.

نه بندي تملك است و نه سودايي تصاحب

كه عشق را عشق كفايت است و نهايت

وچون عاشقي آمد,سزاوار نباشد اين  گفتار كه :<خدا در قلب من است.> شايسته تر آن كه گفته آيد:<من در قلب خداوندم>.

واين نه پنداري ست به صواب كه  گامهاي شما طريقت عشق معين كند,كه عشق خود راه نمايد,گوهري فراخور اگر در وجودتان يافت تواند كرد.

عشق را بجز تجلي خود آرماني نباشد.

لكن شما را اگر عشق در دل است وتمنا در سر,هم بدين گونه مي بايد

آرزو را در قلمروجان:

از اوگداختن,آب شدن,صافي شدن و سر به راه نهادن  بسان جويباري

كه نغمه ي خود را به خلوت شب ساز مي كند.

باز سوداي درد مشتاقي

والتهاب زخمي از ادراك محض عشق

وآنكه خون رود از دل به رغبت و با وجد.

به نقره فام سپيده,چشم گشودن از اشتياق دلي بي تاب ,وحق شناس

روزي ديگر را دم زدن در  هواي عاشقي

دركشايش نيمروز  , فراغتي به پرواز درخلسه ي عشق,

وشامگاهان,به خانه رفتن ,به قدرداني و باسپاس,

وخفتن, با نمازي  به قبله ي معشوق در دل وآوازي به ثناي دوست برلب.

 

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |

یه هدیه... دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 13:23
می خوام این شعر رو از همین جا تقدیم کنم به یکی از دوستان که به شعرهای فروغ فرخزاد علاقه داره.

امید وارم خوشتون بیاد.

           بوسه

           

در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور ماه مي خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله يي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
 با نگاهي كه رنگ مستي داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت
بايد از عشق حاصلي برداشت
سايه يي روي سايه يي خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسي روي گونه يي لغزيد
بوسه يي شعله زد ميان دو لب

چطور بود ===> نظر 

         

نوشته شده توسط hmr | موضوع: | لينک ثابت |